درباره نویسنده
النا هاشمی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • النا هاشمی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • مردن
  • ماشین
  • گربه ( پتی)
  • مسافرت
  • قیچی *************
  • زمین خوردن
  • مامان خوب
  • اردو
  • بچه
  • سریال تلوزیون
  • النای باهوش
  • مسافرت مکه
  • مثلث
  • واکسیناسیون برای مکه
  • دایی حمید
  • دایی حمید
  • دایی حمید
  • مریضی النا
  • انگشت النای محجوب من
  • جلسه روانشاسی در مهد النا
  • جلسه روانشناسی در مهد النا
  • دوروز تعطیلی
  • ویزا
  • خدا
  • تنهایی
  • اسم النا
  • بچه
  • شکم بابا
  • عصبانیت
  • چادر نماز
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
دوستان من
  • علیرضای مهربون
  • اخبار ایران
  • وبلاگ فارسي
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



النا عشق مامان
خرید لباس
نویسنده: النا هاشمی - یکشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٩

روز پنجشنبه 7/11/89 با خاله نادره رفتیم مخمل پاسارد برای النا جونم لباس بخرم ولی النا تو ماشین پیش پدرش ماند وپیاده نشد و من رفتم برایش چند دست لباس خردیم و وقتی رفتیم خانه لباسها را به او نشان دادم وکلی ذوق کرد و گفت مامان دستت درد نکنه که برایم لباس خریدی و س÷س یکی از شلوارهای پوشید گفت مامان خیلی نرم وخوب برو برای خودت هم بخر

از اینکه می بینم النا خوشحال می شود وذوق می کند خیلی خوشحال می شوم

دعا می کنم که همیشه خدا کمک کند و بتونم النا را شاد کنم و اورا غرق در سلامتی و خوشحالی ببینم

از خدا می خواهم همیشه همه بچه ها سالم و شاد و خندون باشند و پدر و مادر هایشان نیز از خوشحالی و سلامتی انها غرق لذت وخوشحالی باشند

نظرات ()



نمک وفلفل
نویسنده: النا هاشمی - یکشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٩

امروز 10 /11/89النا داشت وهایش را شونه می کرد و به من گفت مامان خوشگل شدم

گفتم بله چقدر ناز شدی و اون گفت نمک وفلفل شدم و من کلی خندیدم

نظرات ()



بازیهای جدید النا
نویسنده: النا هاشمی - یکشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٩

روز شنبه هفته گذشته 2/11/89  از سر کار رفتم خونه و عصر النای عزیم به من گفت مامان بیا یه بازی جدید بکنیم گفتم باشه و اون گفت مامان مثلا مامان من مرده است و شما مامان من می شوی گفتم باشه النای عزیم بیا بغلم و او گفت مامان من دیگه النا نیستم من سارا هستم و کلی برایم جالب بود که چرا این حرفها را زد و از کجا فهمیده

موقع خواب هم بهش گفتم عزیم خیلی خوشحالم که دختر خوشگل و خوبی مثل شما خدا به من داده است و خدا به شما هم بده و اون با عصبانیت گفت مامان من نمی خواهم شوهر کنم و بچه بیارم و ای حرفهایش برایم خیلی جالب بود ( نمی دونم از کجا می دونه که باید ازدواج کرد تا بچه دار شد)

نظرات ()