روز پنجشنبه 7/11/89 با خاله نادره رفتیم مخمل پاسارد برای النا جونم لباس بخرم ولی النا تو ماشین پیش پدرش ماند وپیاده نشد و من رفتم برایش چند دست لباس خردیم و وقتی رفتیم خانه لباسها را به او نشان دادم وکلی ذوق کرد و گفت مامان دستت درد نکنه که برایم لباس خریدی و س÷س یکی از شلوارهای پوشید گفت مامان خیلی نرم وخوب برو برای خودت هم بخر
از اینکه می بینم النا خوشحال می شود وذوق می کند خیلی خوشحال می شوم
دعا می کنم که همیشه خدا کمک کند و بتونم النا را شاد کنم و اورا غرق در سلامتی و خوشحالی ببینم
از خدا می خواهم همیشه همه بچه ها سالم و شاد و خندون باشند و پدر و مادر هایشان نیز از خوشحالی و سلامتی انها غرق لذت وخوشحالی باشند
