درباره نویسنده
النا هاشمی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • النا هاشمی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • مردن
  • ماشین
  • گربه ( پتی)
  • مسافرت
  • قیچی *************
  • زمین خوردن
  • مامان خوب
  • اردو
  • بچه
  • سریال تلوزیون
  • النای باهوش
  • مسافرت مکه
  • مثلث
  • واکسیناسیون برای مکه
  • دایی حمید
  • دایی حمید
  • دایی حمید
  • مریضی النا
  • انگشت النای محجوب من
  • جلسه روانشاسی در مهد النا
  • جلسه روانشناسی در مهد النا
  • دوروز تعطیلی
  • ویزا
  • خدا
  • تنهایی
  • اسم النا
  • بچه
  • شکم بابا
  • عصبانیت
  • چادر نماز
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
دوستان من
  • علیرضای مهربون
  • اخبار ایران
  • وبلاگ فارسي
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



النا عشق مامان
بچه
نویسنده: النا هاشمی - دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳٩٠

دیشب موقع خواب النا دو تا از عروسکهاشو اورد و بغلش خواباند و گفت یکی دختر و یکی پس

سپس یواشکی گفت مامان من بزرگ بشم دو تا بچه می ارم یکی دفختر و یکی پسر و بعد هم به من گفت مامان برای من یک داداش بیار و اسمش را بزار سام گفتم سام نریمان گفت نه فقط سام

اخه جدیدا برایش کتاب رستم وسهراب را خوانده ام

النا خیلی دلش داداش می خواد تا به حال چندین بار به من گفته برایم داداش بیار می گم اگه اون بیاد شما دیگه نمی تونی پیش من بخوابی می گه اشکال نداره می رم تو تختم می خوابم

برام جالب که این همه دوست داره  برادر داشته باشه

نظرات ()



شکم بابا
نویسنده: النا هاشمی - شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳٩٠

دیروز من باز شکمو شده بودم داشتم پفک می خوردم به النا گفتم بیا مامان جون شما هم بخور ولی النا گفت نه مامان و بعد هم اومد زیر گوش من یواش گفت مامان شما هم نخور شکمت مثل مال بابا می شه

وای بچم چقدر دقیق و با هوش است

شب من والنا پیش نیکی و نادره خوابیدیم

راستی امروز بعد از سالها باز رفتم بالای درخت(درخت گردو) رفته بودن

نظرات ()



عصبانیت
نویسنده: النا هاشمی - دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٠

علیرضا تعریف می کرد هفته پیش نیکی می خواسته بره تو تخت النا ولی اون اجازه نمی داده و نیکی شروع می کنه داد زدن و می گفته تو دختر خیلی خسیسی هتسی و این جمله را تکرار می کردهو النا نیز فقط گوش می داده و چیزی نمی گفته تا اینکه نیکی بهش می گه تو دختر زشتی هستی و النا ناگهان عصبانی می شه و با عصبانیت و صدای بلند و گریه می گه نیکی احمق

وقتی علیرضا این را تعریف کرده بسیار خندم گرفت چونکه النا روی خوشگلی بسیار حساس است

نظرات ()



چادر نماز
نویسنده: النا هاشمی - دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٠

دیروز 13/6/90 النای عزیزم به همراه مامانی مهربون و خاله نادره عزیز و نیکی دوست داشتنی رفتن بیرون و مامانی برای النا چادر نماز خریده است( خیلی وقت بود النا دلش یه چادر نماز می خواست -- اولین چادر نمازش را در سن 2 سالگی خاله نادره برایش خریده و دوخته بود) جچادرش سفید با گلهای زیبای صورتی و بنفش است و من که بعد از ظهر از سرکار سیدم خانه خاله نادره ان را دوخته بود و النا خوشگل سرش کرده بود( داره برای مسافرت مشهد اماده می شود)

دختر نازم مبارکت باشه

امیدوارم همیشه در همه مراحل زندگی زیبایت خدا در کنارت باشد و شما نیز خدا را در نظر داشته باشی و هرروز ( بزگ شدی) نمازت را بخونی

نظرات ()



مسافرت
نویسنده: النا هاشمی - دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳٩٠

شب شنبه 4/6/90 داشتیم می خوابیدیم حرف مسافرت بود و به النا گفتم شما بزرگ بشی من را می بری مسافرت گفت بله" شما رو می برم سنگالو( سنگاپور) و من و پدرش کلی خندیدیم( البته یواشکی)

بعضی کلمات را النا خیلی بامزه تلفظ می کنه

نظرات ()



قلب
نویسنده: النا هاشمی - دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳٩٠

امروز 7/6/90 روز دو شنبه است و از دیشب تا الان داره بارای بسیار شدید و خوبی می اید خیلی هوا عالی است

دیشب با سودابه و شیرین رفته بودم ارکیده و بسیار خوش گذشت هوا کمی سرد بود

به النا و نیکی هم خیلی خوش گذشت

موقع خواب النا گفت مامان من وقتی اب یا خوراکی می خورم از این ( گلو یش را نشان داد) جا می ره پایین از کنار قلبم رد می شه و قلبم را تکان می ده

گفتم جدی می گه مامان جان؟ قلبت را قلقلک می ده

گفت قلقلک نه " تکون می خوره

 

نظرات ()